تبليغاتX

عشق پر زده




عشق پر زده  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده:احمدرضا


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 تولد

ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارك. پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.

(نظر یادتون نره)



+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 16:29  توسط احمدرضا

 شعری از استاد پساوند

                                                           ((تو بمان))

 

كس نمانده ست درين شهر پريشان،تو بمان                تو بمان تا كه بمانم من حيران،توبمان

تو مرو تا دل از اين خانه ي ويران نكنم                    اي تو آبادي اين منزل ويران،  توبمان

لحظه اي آينه بخت من اي تيره ترين                        سر،وسامان من بي سر،وسامان،توبمان

من خراب تووعشق توازاين خانه مرو                      داغ من تازه مكن،عشق گريزان،توبمان

هيچ كي نيست بجزقربت وتنهايي ومن                       آبروي من و اين غربت ايمان،تو بمان

من خداي دگري دارم وحال دگري                             اي كه آگاهي ازاين غربت وايمان،تو بمان

من گناهكار ترينم نه تبهكار ترين                             جرمم عشق است به انجيل وبه   قران،توبمان

ما كه داديم سر،وهرچه شود باداباد                          نوبت توست بماني سر پيمان تو بمان    

 آّي بلقيس ترين عاشق اين آبادي                             بخدا گر همه با ياد سليمان،تويمان    

شرف عشق درين خانه ي ويران ز تو بود                  همه رفتند چو ديدند زمستان، تو بمان

 

 

كي به تركان و به تازي دل ما خوش بوده است            ما نخواهيم   زتو معجزه ايران!تو بمان



+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:15  توسط احمدرضا

 یادت هست ؟

میان گنگ آسمان و زمین و دریا

صدای آهسته ی شکفتن را می شنوم

و می گردم به دور خودم.....

 

چیزی نیست ،

        جز رویای روشنی از احساس

که روزی می توانستیم

 از کناره های ساحل

آن را ادراک کنیم.....

 

روزی نیز

که از حواشی هم  می گذشتیم

توانستیم این صدا را ادراک کنیم

صدای آهسته ی شکستن را

میان گنگ آسمان و زمین و رفتن

یادت هست؟! 



+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:2  توسط احمدرضا

 عشق به تو

یه دفع مثل یک گل رفتی تو دست خزون

سیل و بارون و تگرگ میومد از اسمون

بردمت تو گل خونه که نریز رو سرت

که یوقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت

نشکنه زیر تگرگ نریزه از توی برگ

من تمومه قصه هام قصه ی توست

...................................................

.................................................

یه دفع مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی

اره پروانه شدم که پرام سوخته شه

تا اتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم

که راحت بشه خیالم

دارم از تو می نویسم

تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو تا باز بگم برات

اینقده میگم تا خسته شم

با عشق تو شکسته شم

*****

**

به اون که از رفاقت و مهربونی دم میزند

بی هوا از پشت سر خنجر به ادم میزند

...

خانه باطل می کشد رد شوق و سرمستی تو

می دوزه چشم طمع بر همه ی هستی تو



+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 18:20  توسط احمدرضا

 زني مي رفت

زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت



+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 12:36  توسط احمدرضا

 اظهار نظر شمس تبريزي درباره بايزيد بسطامي

راجع به انقلاب و آشفتگي مولانا جلال الدين رومي، افلاکي روايت کرده که روزي مولانا در حالي که از مدرسه پنبه فروشان قونيه بيرون آمده و بر استري سوار شده باتفاق جماعتي از طلاب علم ميگذشت، شمس تبريزي به او برخورد پرسيد: بايزيد بسطامي بزرگتر است يا محمد بن عبدالله. مولانا گفت: اين چه سئوال است؟ محمد خاتم پيغمبران است، چگونه ميتوان بايزيد را با او مقايسه کرد. شمس الدين تبريزي گفت: پس چرا پيغمبر ميفرمايد (ما عرفناک حق معرفتک) و بايزيد بسطامي ميگويد (سبحاني ما اعظم شأني)؛ مولانا بطوري آشفته شد که از استر بيفتاد و مدهوش شد، چون بهوش آمد با شمس به مدرسه رفت و تا چهل روز در حجره اي با او خلوت داشت.



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 14:59  توسط احمدرضا

 یک شعر معروف از سحراب:

اهل كاشانم
روزگارم بد نيست.
تكه ناني دارم ، خرده هوشي، سر سوزن ذوقي.
مادري دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستاني ، بهتر از آب روان.

و خدايي كه در اين نزديكي است:
لاي اين شب بوها، پاي آن كاج بلند.
روي آگاهي آب، روي قانون گياه.

من مسلمانم.
قبله ام يك گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها مي گيرم.
در نمازم جريان دارد ماه ، جريان دارد طيف.
سنگ از پشت نمازم پيداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتي مي خوانم
كه اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پي "تكبيره الاحرام" علف مي خوانم،
پي "قد قامت" موج.

كعبه ام بر لب آب ،
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهر به شهر.

"حجر الاسود" من روشني باغچه است.

اهل كاشانم.
پيشه ام نقاشي است:
گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما
تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است
دل تنهايي تان تازه شود.
چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم
پرده ام بي جان است.
خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است.

اهل كاشانم
نسبم شايد برسد
به گياهي در هند، به سفالينه اي از خاك "سيلك".
نسبم شايد، به زني فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابيدن در مهتابي ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتي مرد. آسمان آبي بود،
مادرم بي خبر از خواب پريد، خواهرم زيبا شد.
پدرم وقتي مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسيد : چند من خربزه مي خواهي ؟
من از او پرسيدم : دل خوش سيري چند؟

پدرم نقاشي مي كرد.
تار هم مي ساخت، تار هم مي زد.
خط خوبي هم داشت.

باغ ما در طرف سايه دانايي بود.
باغ ما جاي گره خوردن احساس و گياه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آينه بود.
باغ ما شايد ، قوسي از دايره سبز سعادت بود.
ميوه كال خدا را آن روز ، مي جويدم در خواب.
آب بي فلسفه مي خوردم.
توت بي دانش مي چيدم.
تا اناري تركي برميداشت، دست فواره خواهش مي شد.
تا چلويي مي خواند، سينه از ذوق شنيدن مي سوخت.
گاه تنهايي، صورتش را به پس پنجره مي چسبانيد.
شوق مي آمد، دست در گردن حس مي انداخت.
فكر ،بازي مي كرد.
زندگي چيزي بود ، مثل يك بارش عيد، يك چنار پر سار.
زندگي در آن وقت ، صفي از نور و عروسك بود،
يك بغل آزادي بود.
زندگي در آن وقت ، حوض موسيقي بود.

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 8:17  توسط احمدرضا

 سخاوت:

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسر بچه پرسيد: يك بستني ميوه اي چند است؟ پيشخدمت پاسخ داد: ۵۰سنت. پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد: يك بستني ساده چند است؟ در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند و پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: ۳۵ سنت. پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: لطفأ يك بستني ساده. پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، ۲ سكه ۵ سنتي و ۵ سكه ۱ سنتي گذاشته شده بود. براي انعام پيشخدمت



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:0  توسط احمدرضا

  شاگرد ابلیس:

دو پسر بچه ی 13 و 14 ساله کنار رودخانه ایستاده بودند که یکی از آن مردان شرور که بزرگ و کوچک حالی شان نمی شود، برای سر کیسه کردنشان و ابتدا به پسر بچه ی 13 ساله که خیلی هفت خط بود گفت: "من شیطان هستم اگر به من یک سکه ندهی همین الان تو را تبدیل به یک خوک می کنم" پسر بچه ی 13 ساله ی زبر و زرنگ خندید و او را مسخره کرد و برایش صدایی در آورد! مرد شرور از رو نرفت و به سراغ پسر بچه ی 14 ساله رفت و گفت: "تو چی پسرم! آیا دوست داری توسط شیطان تبدیل به یک گاومیش شوی یا اینکه الآن به ابلیس یک سکه می دهی؟ "پسر بچه ی 14 ساه که بر عکس دوست جوانترش خیلی ساده دل بود با ترس و لرز از جیبش یک سکه ی 50 سنتی درآورد و آن را به شیطان داد! مرد شرور اما پس از گرفتن سکه ی 50 سنتی از پسرک ساده دل، به سراغ پسرک 13 ساله رفت و خشمش را با یک لگد و مشت که به او کوبید، سر پسرک خالی کرد و بعد رفت. چند دقیقه بعد پسرک زبر و زرنگ به سراغ پسر ساده دل آمد و وقتی دید او اشک می ریزد، علت را پرسید که پسرک گفت: "با آن 50 سنت باید برای مادر مریضم دارو می خریدم" پسرک 13 ساله خندید و گفت: "غصه نخور، من سه تا سکه ی50 سنتی دارم که 2 تا را می دهم به تو." پسرک ساده دل گفت: "تو که پول نداشتی!" پسرک زرنگ خندید و گفت: "گاهی می شود جیب شیطان را هم زد"



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:58  توسط احمدرضا

 آن قدر خلاصه هستم :

آن قدر خلاصه هستم و ......

                                تنها

که حوصله ام

میان آه نمی گنجد

و ماه آن قدر دور است و .......

                               خلوت

که در تقلای آسمان

                  هوا و

             مرا فراموش می کند.....

با تشکر از استاد بزرگوارم.

 من نمي دانم چه بگويم ولي، خودتون ببينيد: 

www.daryasang.blogfa.com



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:32  توسط احمدرضا

 عطار:

عالمي پر عاشق و گمراه داشت شهرياري دختري چون ماه داشت
 1 
زانک چشم نيم خوابش مست بود فتنه را بيداريي پيوست بود
 2 
لعل سيراب از لبش لب خشک داشت عارض از کافور و زلف از مشک داشت
 3 
عقل از لايعقلي رسوا شدي گر جمالش ذره‌اي پيدا شدي
 4 
از خجل بفسردي و بگداختي گر شکر طعم لبش بشناختي
 5 
چشم افتادش بر آن ماه منير از قضا مي‌رفت درويشي اسير
 6 
نان آوان مانده بد بر نانوا گرده‌اي در دست داشت آن بي‌نوا
 7 
گرده از دستش شد و در ره فتاد چشم او چون بر رخ آن مه فتاد
 8 
خوش درو خنديد خوش خوش برگذشت دختر از پيشش چو آتش برگذشت
 9 
خويش را بر خاک غرق خون بديد آن گدا پس خنده‌ي او چون بديد
 10 
زان دو نيمه پاک شد در يک زمان نيم نان داشت آن گدا و نيم جان
 11 
دم نزد از گريه و از سوز هم نه قرارش بود شب نه روز هم
 12 
گريه افتادي برو چون ابر زار ياد کردي خنده‌ي آن شهريار
 13 
با سگان کوي دختر خفته بود هفت سال القصه بس آشفته بود
 14 
جمله گشتند اي عجب واقف بر آن خادمان دختر و خدمت گران
 15 
تا ببرند آن گدا را سر چو شمع عزم کردند آن جفا کاران به جمع
 16 
چون تويي را چون مني کي بود جفت در نهان دختر گدا را خواند و گفت
 17 
بر درم منشين، برخيز و برو قصد تو دارند، بگريز و برو
 18 
شسته‌ام از جان که گشتم از تو مست آن گدا گفتا که من آن روز دست
 19 
باد بر روي تو هر ساعت نثار صد هزاران جان چون من بي‌قرار
 20 
يک سالم را به لطفي ده جواب چون مرا خواهند کشتن ناصواب
 21 
ازچه خنديدي تو در من آن زمان چون مرا سر مي‌بريدي رايگان
 22 
بر تو مي‌خنديدم آن اي بي‌خبر گفت چون مي‌ديدمت اي بي‌هنر
 23 
ليک در روي تو خنديدن خطاست بر سر و روي تو خنديدن رواست
 24 
هرچه بود اصلا همه آن هيچ بود اين بگفت و رفت از پيشش چو دود
 25 



+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:9  توسط احمدرضا

 شبی در امتداد سحر...

شبی در امتداد سحر...

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه... ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم... تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم... خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن... هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟ ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد... هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست... شاید این جوری یک بار بمیرم... ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن... بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره... یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود و پرستش اون بالاترین عبادتش بود... نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره... نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه: این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...

تقدیم به عاشقان



+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 23:37  توسط احمدرضا

 عاشقي را شرط اول :

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا كسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم كشيدن صنعت نقاش نيست



+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 22:18  توسط احمدرضا

 

بوسه يعني خلسه در اعماق شب

بوسه يعني مستي از مشروب عشق

بوسه يعني آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي

لذت از شب، لذت از ديوانگي

بوسه يعني حس طعم خوب عشق

طعم شيريني به رنگ سادگي

بوسه در ادامه ی مطلب به طعم دل دادگی


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 19:42  توسط احمدرضا

 سعدی میگه:

بيا که در غم عشقت مشوشم بي تو  /   بيا ببين که در اين غم چه ناخوشم بي تو

 

پيام دادم و گفتم بيا خوشم مي دار   /    جواب دادي و گفتي که من خوشم بي تو

..........................................................................................................................

از در درآمدي و من از خود به در شدم   /     گويي کز اين جهان به جهان دگر شدم

گوشم به راه تا که  خبر مي دهد ز دوست  /  صاحب خبر بيامد و من بي خبر شدم

چون شبنم اوفتاده بدم  پيش آفتاب  /       مهرم به جان رسيد و به عيوق* بر شدم

گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق  /           ساکن شود بديدم و مشتاق تر شدم

دستم نداد قوت رفتن به پيش يار   /         چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم

تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم   /         ازپاي تا به سر همه سمع و بصر شدم

من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت   /    کاول نظر به ديدن او ديده ور شدم

بيزارم از وفاي تو يک روز و يک زمان    /     مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم

او را خود التفات نبدش به صيد من   /       من خويشتن اسير کمند نظر شدم

گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد کرد   /  اکسير عشق بر مسم اوفتاد و زر شدم



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:47  توسط احمدرضا

 قیصر امین پور:

من خراباتيم از من سخن يار مخواه
گنگم از گنگ پريشان شده گرفتار مخواه
من كه با كوري ومهجوري خود سر كمم
از چنين كور تو بينايي وديدار مخواه
چشم بيمار تو بيمار نموده است مرا
غير هذيان سخني از من بيمار مخواه
با قلندر نشين گر كه نشستي هرگز
حكمت وفلسف وآيه واخبار مخواه
مستم از باده عشق تو و از مست چنين
پند مردان جهان ديده وهشيار مخواه



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:44  توسط احمدرضا

 قیصر امین پور:

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:42  توسط احمدرضا

  اشعار زیبای عاشقانه :

 

 

 

چقدر خوبه
كه آدم يكي رو دوست داشته باشه
نه به خاطراينكه نيازشو برطرف كنه
نه به خاطراينكه كس ديگري رونداره
نه به خاطراينكه حس مي كنه تنهاست
نه از روي اجبار
تنها به خاطر اينكه
اوني كه دلت ميخواد
ارزش دوست داشتن و همدلي رو داشته باشه.



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:34  توسط احمدرضا

 فقط دختر ها بخونن:

پسر : دوست دارم

دختر : خفه شو

پسر :عاشقتم

دختر : خفه شو

پسر : میمیرم واست

دختر : خفه شو

پسر : فدات شم

دختر : خفه شو

پسر : نوکرتم و خاک زیر پاتم

دختر : خفه شو

پسر : زنم میشی

دختر : جدی میگی ؟

پسر : خفه شو



+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:29  توسط احمدرضا

 چند شعر زیبا از آثار حافظ :

در کلبه ما رونق اگر نیست صفا است

آنجا که صفا است در آن نور خدا است

*****

دل بر این پیرزن عشوه‌گر دهر مبند / كاین عروسی‌ست كه در عقد بسی داماد است

*****

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

 

یادم از کشته ی خویش آمد و هنگام درو


*****

خرم آن روز كز این منزل ویران بروم / راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

نذر كردم گر از این غم به در آیم روزی / تا در میكده شادان و غزلخوان بروم


****

ادامه مطلب


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:43  توسط احمدرضا

 "بابا طاهر عریان

جاده
به نادونی گرفتم کوره  راهی
ندونستم که افتادم به چاهی

به دل گفتم رفیقی تابه منزل
ندونستم رفیق نیمه راهی

         ***
به گورستان سفر کردم صباحی
شنیدم  ناله و افغان و آهی

شنیدم کله ای با خاک می گفت
که این دنیا نمی ارزد به کاهی

                          "بابا طاهر عریان"



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:19  توسط احمدرضا

 یک شعر از شاعری که همه می شناسیم او را:

چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که یک سر مهربونی دردسر بی


اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از او شوریده‌تر بی



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 22:14  توسط احمدرضا

 یک شعر از استاد بزرگم

اي عشق از آتشم جدايم نكني ؟

بيـگانه نظـر به شعلـه‌‌هايـم نكني

جـاويدتـرم چو شعلـه ورتر باشم

اي شعله‌ي جاودان رهايم نكني ؟

 

****

 

اي عشق اگر به ديدنت مي‌آيند،

چون گل به هواي چيدنت مي‌آيند،

هشدار درين ميانه با خنجـر بغض

جمـعي پي سر بريدنت مـي‌آيند

 

****

 

اي عشق اگر به قبله رو بايد كرد؟

تا چند به درد خويش خو بايد كرد؟

ديريست كه حرمت حرم مي‌شكنند

بـرخيـز كـه فكـر آبـرو بايـد كـرد

****

بقیه در ادامه ی مطلب


ادامه مطلب

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:9  توسط احمدرضا

 شعری ازاستاد بزرگم

تاس هایم که جفت آمد

فهمیدم

هنوزم دوستم داری...



+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 15:36  توسط احمدرضا

 یک داستان کوتاه

 

مدت زيادي از تولد برادر علي كوچولو نگذشته بود . علي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند علي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار علي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
علی با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها علي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 16:22  توسط احمدرضا

 سپندار مذگان، روز عشـــاق ایــرانـی

 

كمتر كسی است كه بداند در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، كه از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق وجود داشته است. جالب است بدانید كه این روز در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 4 روز پس از والنتاین فرنگی است!

این روز "سپندارمذگان" یا "اسفندارمذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن این روز به عنوان "روز عشق" به این صورت بوده است كه در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می كردند و علاوه بر اینكه ماه ها اسم داشتند، هریك از روزهای ماه نیز یك نام داشتند. روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندارمذ لقب ملی زمین یعنی گستراننده، مقدس، فروتن است. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد. زشت و زیبا را به یك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را بعنوان نماد عشق می پنداشتند....

بی گمان بسیاری از شما در سالهای گذشته در روز 25 بهمن ماه شاهد برگزاری جشن ولنتاین یا همان روز عشاق بوده اید
روز سپندار مذ از دیر باز در تاریخ كهن سرزمین مادری با نام روز زن و زمین و عشاق شناخته شده است و دیر پایی آن بسیار فراتر از ولنتاین غربی است . شایسته است بانوی ایرانی را در این روز ارج نهیم  و دختران و پسران سرزمین كهن تنها با چهار روز شكیبایی روز عشاق را در 29 بهمن ماه خورشیدی با معشوق خود جشن بگیرند
گامهایی این چنین ، ما را در پاسداشت هویت ایران هشت هزار ساله استوار تر خواهد نمود -جوانان ایرانی را در این رستاخیز فرهنگی فراخوانید
 
همچنین پیشنهاد میشود با فرستادن پیام كوتاه به دیگر دوستان خود این نكته مهم را یاد آوری كنید و آنها را به برگزاری جشن عشاق در 29 بهمن فرا خوانید



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:16  توسط احمدرضا

 

قدرت اندیشه

 

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:41  توسط احمدرضا

 حضرت علی (ع)فرمودند:

حضرت علی (ع)فرمودند:

 ای جان فرزند هزار حکمت آموختم که از آن چهار صد انتخاب کردم واز چهارصد هشت کلمه برگزیدم که جامع کلمات و حکمت است: دو کلمه را هیچ وقت فراموش مکن : خدا را مرگ را دو جمله را فراموش کن:به کسی خوبی کردی کسی به تو بدی کرد چهار چیز را در چهار جا نگهداری کن: در نماز ایستادی دل نگهدار در مجلس وارد شدی زبان نگهدار در سفره ای حاضر شدی شکم نگهدار در خانه ای وارد شدی چشم نگهدار.



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:34  توسط احمدرضا

 نظر شما چیست؟

آرم شرکت پپسی را هم همه می شناسند.

 
                  PEPSI
                هر حرف مخفف یک کلمه است( PEPSI )
 

                 Pay Each Penny Save Israel  

معنی : هر پنی که می پردازید برای اسرائیل ذخیره میشه                                               



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:28  توسط احمدرضا

 یک داستان مفیدو زیبا

روزي مردي خواب عجيبي ديد، اون ديد كه پيش فرشته هاست و به كارهاي آنها نگاه مي كند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هائي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند، وآنها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چكار مي كنيد؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد،‌گفت: اين جا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد كمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت ميگذارند و آن ها را توسط پيك هائي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد: شما ها چكار مي كنيد؟ يكي از فرشتگان با عجله گفت:‌اين جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم مرد كمي جلوتر رفت و ديد يك فرشته اي بيكار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيكاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند زیرا دعاهایشان از راه های دیگری غیر از راه هایی که میدانستند و میخواستند مستجاب شده و فکر میکنند خودشان عامل و باعث رسیدن به خواسته خود شده اند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط كافي است بگويند: خدايا شكر خدا را شكر كه لياقت نصيب ما شد 

 



+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:26  توسط احمدرضا

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :



وقتي زندگي برات خيلي سخت شد,اينو يادت باشه که درياي آروم, ناخداي قهرمان و توانمند نمي سازه


 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 

كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ
هرچي كه دلت بخواد
كتاب فروشي ايترنتي
براي عاشق ها
4 بهشت
گيم نت درجه 1
anti-teknilij

تولد
شعری از استاد پساوند
یادت هست ؟
عشق به تو
زني مي رفت
اظهار نظر شمس تبريزي درباره بايزيد بسطامي
یک شعر معروف از سحراب:
سخاوت:
شاگرد ابلیس:
آن قدر خلاصه هستم :
عطار:
شبی در امتداد سحر...
عاشقي را شرط اول :

سعدی میگه:
قیصر امین پور:
قیصر امین پور:
اشعار زیبای عاشقانه :
فقط دختر ها بخونن:
چند شعر زیبا از آثار حافظ :

انجمن طراحان ايران
خبر های این روزها
استاد شعر
دريا سنگ
دانلود همه چيز
@@@گیم نت سما@@
××سمانت××
نجوم

آرشيو پيوند هاي روزانه

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com